همیشه که نباید بیام اینجا از غم بگمیکبار هم از حال خوبم بگمیه راهی رو شروع کردم که سخته، باید تلاش کنم براش اما با علاقهی من جوره..حالم باهاش خوبهقول میدم ادامه بدم تا به موفقیت برسم، مامانم داره منو میبینه مگه نه؟مامان جانم جات خیلی خالیه این روزا.. احساس نیازم به وجودت روز به روز بیشتر میشه...هی میگم کاش مامانم بود..اگه تو بودی به هیچکس احتیاج نبود، مطمئنم تمام قد پشت من و ارزوها و هدفای من میایستادی و حمایتم میکردیاگه بودی با هم میتونستیم خیلی کارها بکنیم.. من خیلی رو بودنت حساب کرده بودم ماماناما نشد.. مامان حواست هست ۷ روز دیگه میشه ۴ سال که نیستی؟چقدر عجله داشتی برای دور شدن از ما مامانی...هیچکس بجز منو بابا باور نمیکنه که ما تورو میبینیم تو خونه.. تو بیداری...بدون توهم...من واقعا میبینمت مامانوقتی میای تو خوابم گرمای اغوشت رو حس میکنم..می بوسمت ولی هرگز پوست سردت رو سنگ غسال خونه از خاطرم نمیره..هنوز سردی پوستت رو حس میکنم و وجودم یخ میزنهبه خیلی چیزا فکر میکنم، به اینکه اگه تو بودی چجوری مهنا رو دوست داشتی؟راستی مامان بهت گفتم مهنا از هشت ماهگی تو رو میشناخت؟ از همون موقع عکستو رو بک گراند گوشی بابا میبوستتو رو میشناسه..منتظرته..مدام به عکست نگاه میکنه..گاهی فکر میکنم شاید شما همدیگر رو دیدین..برام عجیب و دردناکه مامان...خیلی حرف دارما مامان...چرا بابا اینقدر انرژی منفی میده به من؟ خیلی اذیتم میکنه..دلم میشکنه..جدا میگم..مامان به دعات احتیاج دارم..مواظبمی دیگه مامان مگه نه؟بی معرفت...چهارسال مارو ول کردی رفتی نگفتی چه به سر دختر نازنازیم میاد؟ خیلی قوی شدما مامان...خیلی...
برچسب:
نویسنده: امیر نوروزی
تاريخ: دوشنبه
6 تير
1401 ساعت: 0:18